چند ماه بعد، خبر تفاهم آمد. دوباره به بانک رفت رئیس شعبه هنوز پرونده را به یاد داشت. گفت: «دوباره به جریانش بینداز.» امیرمهدی دوباره از اول شروع کرد؛ ضامن، امضا، استعلام، رفتوآمد. این بار همه چیز آماده بود. قرار بود صبح به بانک برود و کار را تمام کند.
اما شبش خبرها یکییکی رسیدند: حمله به نفتکشها، لغو معافیت نفتی، حمله آمریکا و صبح، جمله ترامپ که گفت از نظر او تفاهم با ایران تمام شده است.
امیرمهدی شاید با خودش فکر کرد بدشانسترین آدم این کشور است. اما او بدشانس نبود؛ فقط یکی از هزاران ایرانی بود که زندگی اقتصادیشان میان امید و توقف، در تعلیق مانده است.
در اقتصاد، همیشه خسارت از جایی نمیآید که چیزی رسماً رد یا لغو شده باشد. گاهی خسارت از جایی آغاز میشود که تصمیمها نیمهکاره میمانند. وامی که رد نشده، اما پرداخت هم نمیشود. قراردادی که لغو نشده، اما امضا هم نمیشود. خریدی که کنار گذاشته نشده، اما هر روز به فردا میافتد.
این همان وضعیتی است که میتوان آن را «اقتصاد تعلیق» نامید؛ اقتصادی که در آن مردم نه جواب مثبت میگیرند، نه جواب منفی. فقط میان خبرها، تصمیمها و بحرانها معلق میمانند.
هزینه این تعلیق در هیچ فیش بانکی ثبت نمیشود. اما واقعی است: زمان از دست میرود، قیمتها جلو میزنند، فرصتها میسوزند و آدمها کمکم جرئت برنامهریزی را از دست میدهند.
برای امیرمهدی، جمله ترامپ فقط یک خبر سیاسی نبود. ترجمهاش این بود که شاید دوباره باید منتظر بماند. و در اقتصادی که مدام آدمها را تا آستانه تصمیم میبرد و بعد عقب میکشد، بزرگترین خسارت شاید همین باشد: زندگی روی دکمه مکث.