سهیلا، دستیار آرایشگاه زنانه در منطقه‌ی شلوغ پایتخت، زنی است که تمام سرمایه‌ی عمرش یک خانه بوده. همان خانه‌ی محقر اما مال خودش. وقتی بسازوبفروش محله به سراغش آمد، وسوسه‌اش شد. قرار گذاشت: خانه‌ی پدری را مشارکت بدهد تا یک واحد نو در همان زمین ساخته شود. سازنده بخشی از پول را به عنوان پیش‌پرداخت به سهیلا داد و او هم با همان پول، خانه‌ای اجاره کرد. قرار شد خرداد ۱۴۰۵ خانه نو آماده شود و اجاره‌نامه‌اش هم دقیقاً همان ماه تمام شود. همه چیز روی کاغذ مثل سیر شدن بود.
شوک پشت سر هم به زندگی؛قراردادهایی که قفل می شود
سهیلا تا اوج خوش‌بینی پیش رفت. حتی شروع کرد به فکر کردن به چیدن مبل و انتخاب کابینت. اما زندگی برای آدم‌های معمولی خطی صاف نیست.
بزنگاه داستان نهم اسفند ۱۴۰۴ بود. جنگ شروع شد. همان هفته اول، کار پروژه در مرحله‌ی نازک‌کاری کامل خوابید. سهیلا اول فکر کرد چند هفته‌ای بیشتر طول نمی‌کشد. اما اردیبهشت ۱۴۰۵ از راه رسید، هوا گرم شد و پروژه هنوز همان ساختمان نیمه‌کاره با دیوارهای سیمانی برهنه بود.
سازنده امروز صاف و ساده می‌گوید: «قیمت قیر، لوله، پلیمر، عایق، همه چیز رفته بالا. من با این هزینه نمی‌توانم ادامه بدهم. نقدینگی ندارم.» سهیلا به او پیشنهاد می‌دهد یکی از واحدها را پیش‌فروش کند تا نقد شود. اما سازنده امتناع می‌کند. می‌گوید: «اگر جنگ تمام شود، قیمت مسکن جهش می‌کند. من ضرر می‌کنم.»
سهیلا یک ماه دیگر باید خانه‌ی استیجاری را تخلیه کند. حالا دیگر نه خبری از رهن کامل است و نه توان پرداخت اجاره‌ی ماهانه. درآمد دستیار آرایشگاه کفافش را نمی‌دهد.
این پدیده چه نام دارد؟
سهیلا در دام «قفل شدن قرارداد در شرایط شوک عرضه و انتظارات تورمی» افتاده است. از یک سو، جنگ هزینه‌های ساخت (به ویژه محصولات پتروشیمی) را جهش داده و سازنده با قیمت توافق شده قبلی نمی‌تواند ادامه بدهد. از سوی دیگر، انتظار افزایش قیمت مسکن در آینده، انگیزه‌ی فروش را از سازنده گرفته. نتیجه: بازار قفل می‌شود. سهیلا هم نه خانه دارد، نه پول اجاره، نه راهی برای خروج از مشارکت. او گیر کرده میان یک واقعیت گران تمام‌شده و یک آینده‌ی مبهم.


مطالب مرتبط



نظر تایید شده:0

نظر تایید نشده:0

نظر در صف:0