نوید، کارمند چهل‌ساله‌ای که سال‌ها با تحلیل و احتیاط در بورس سرمایه‌گذاری کرده، این روزها هر بار که به پرتفوی خود نگاه می‌کند، احساس می‌کند تصمیم‌های منطقی‌اش آرام‌آرام بی‌اثر می‌شوند. او از دوست کارشناسش می‌پرسد چرا بازار این‌قدر بی‌جان شده و پاسخ، نه در نمودارها، که در «ترس» خلاصه می‌شود.
سه ترس بزرگ بازارها؛حکومت بدبین ها بر اعداد

نوید، مردی چهل‌ساله با چهره‌ای که این روزها بیش از سنش خط فکر بر پیشانی دارد، کارمند بخش مالی یک شرکت خصوصی و سرمایه‌گذاری خودخوانده‌ای است که سال‌ها با مطالعه و ریسک‌های حساب‌شده، بخشی از اندوخته‌اش را به بورس سپرده است. او نه نابغه‌ای احساساتی است و نه محافظه‌کاری کامل؛ موجودی است بینابین که به تحلیل‌های بنیادی اعتقاد دارد اما این روزها نفس‌ش در سینه حبس شده است. خریدهای اخیرش — بر پایه همان تحلیل‌ها — حالا همچون کالایی لوکس و بی‌کاربرد در پرتفویش خاک می‌خورند و هر بار که به صفحه نمادها نگاه می‌کند، گویی شاهد مرگ تدریجی تصمیمی است که روزی منطقی به نظرش می‌رسید.

وقتی از حامد — کارشناس باسابقه و دوست قدیمی — می‌پرسد که "دلیل این رخوت و بی‌جانِ بازار چیست؟"، حامد پاسخش را نه با اعداد و نمودار، که با روایتی از ترس می‌دهد:
«بازار، در مقیاس بزرگ، موجودی زنده است. و موجود زنده، در مواجهه با تهدیدی نامرئی و غیرقابل پیش‌بینی، یا می‌جنگد، یا فرار می‌کند، یا می‌خشکد و بی‌حرکت می‌ماند. بازار ما الان در حالت سوم است: خشکیدن و بی‌حرکتی. دلیلش هم یک کلمه بیشتر نیست: ابهام.
ابهام، بدترین سم برای سرمایه است. سرمایه جریان دارد، حرکت می‌کند، تصمیم می‌گیرد. اما وقتی آینده — نه حتی آینده دور، که فردا یا هفته بعد — به کلی تیره و غیرقابل خوانش باشد، سرمایه می‌ایستد. مثل آبی که در دمای صفر درجه، بین یخ زدن و ماندن معلق است.
ترسِ بازار، ترس از عددِ منفیِ نمودارها نیست. ترس از چیزی عمیق‌تر است:
۱. ترس از «ناکجا»: این که ندانیم مقصد این تحولات سیاسی کجاست. آیا به توافق ختم می‌شود؟ به درگیری سخت؟ به یک بن‌بست طولانی؟ بازار می‌تواند با «بد» کنار بیاید، اما با «نامعلوم» نمی‌تواند.
۲. ترس از گسست: ترس از این که یک‌باره قواعد بازی عوض شود. قواعدی که بر اساسش شرکت‌ها ارزش‌گذاری می‌شوند، سودها تخمین زده می‌شوند و ریسک‌ها محاسبه. وقتی احتمال گسستِ قانونمندِ نظام اقتصادی مطرح باشد، تمام محاسبات پیشین، به بادرفته می‌شوند.
۳. ترس از انفعال ناجی‌ها: وقتی حتی نهادهای بزرگ و حامی — که در ذهن معامله‌گر نقش ضربه‌گیر را دارند — خود به تماشاچیانی بی‌اقدام تبدیل شوند، این پیام را می‌فرستند که: "ما هم نمی‌دانیم. ما هم منتظریم." این، ترس را تشدید می‌کند.
۴. ترس از توالی فاجعه: یک ذهنیت جمعی شکل گرفته که می‌گوید: "اگر آن اتفاق سیاسی بیفتد، سپس این ضرر اقتصادی رخ خواهد داد، و پس از آن آن بحران اجتماعی، و بعد..." بازار از این زنجیره‌ی فرضیِ اتفاقات می‌ترسد. چون پایانش نامشخص است.
در چنین شرایطی، بازار — به عنوان یک پدیده‌ی روانی-اجتماعی — تصمیم می‌گیرد که اصلاً تصمیم نگیرد. خرید نمی‌کند، چون نمی‌داند فردا دارایی‌اش را در چه دنیایی نگه می‌دارد. فروش هم نمی‌کند، چون تحلیل می‌گوید قیمت‌ها از حد منطقی پایین‌ترند. پس می‌ماند در همان حالت تعلیق: نگاه می‌کند، منتظر می‌ماند، و در این انتظار، روزبه‌روز از درون تهی‌تر می‌شود. این وضعیت، از یک سقوط آزادِ پرسرعت هم دردناک‌تر است. چون در سقوط، پایانِ ماجرا را می‌بینی. ولی در این معلق‌بودن، پایان هرگز نمی‌آید.»
حامد حرفش را تمام می‌کند و نوید، بی‌آنکه پاسخی داشته باشد، تنها به این فکر می‌کند که ابهام این دشمن نامرئی، چه‌آسان می‌تواند منطق آدمی را به تعلیق درآورد و او را — در میان انبوهی از ارقام درخشان — اسیر تاریکی کند.


مطالب مرتبط



نظر تایید شده:0

نظر تایید نشده:0

نظر در صف:0