حسین سال‌ها در بازار مارکتینگ نفس کشیده بود، اما این روزها همه چیز متوقف شده بود؛ نه تبلیغی بود، نه خبری از قراردادهای کوچک و بزرگ. هفت کارمند و خانواده‌ای وابسته به او، فشار مسئولیت را سنگین‌تر می‌کرد.
سهم ما و دیگران؛ حکایت فساد و کارآفرینی

حسین در بازارِ مارکتینگ نفس می‌کشید. سال‌ها بود، آنقدر که این حرفه به پوست و استخوانش چسبیده بود. اما این روزها، نه کسی توان تبلیغ داشت، نه دل و دماغش را. همه چیز در هوایی غبارآلود معلق بود، انگار زمان از حرکت ایستاده بود.

اما حسین نمی‌توانست معلق بماند. هفت نفر کارمند داشت که نگاه‌های معصوم و منتظرشان، مخصوصاً با نزدیک شدنِ نوروز، سنگینیِ بارِ مسئولیتی می‌کرد که تماماً روی شانه‌های خودش بود. خانواده‌ای داشت که چرخ زندگی‌شان، بی‌امضای او، از حرکت می‌ایستاد. به هر دری می‌زد، مثل موجی که بی‌هدف به هر صخره‌ای می‌کوبد. دیگر از قراردادهای بالا و پرحاشیه حرفی نمی‌زد؛ به قراردادهای پنجاه‌میلیونیِ کم‌آب‌و‌رنگ هم راضی بود. اما از همان‌ها هم خبری نمی‌رسید. فقط وعده می‌شنید و وعده؛ و باز هم سر کار می‌رفت، مانند کاریکاتوری از خودش.
آخرین تیر ترکشش، دیدار با دوستی قدیمی بود. شاید از او کمکی می‌گرفت. طبق عادتِ دیرینه، اول نشستند و از هر دری سخن گفتند. اما کمک‌مکالمه، جدی‌تر شد. دوستش به موضوع «مذاکره» و تحریم اشاره کرد؛ به این که تحریم حالا به مرحله‌های پرریسک و تاریکی رسیده و در دل چرخه های پیچیدهٔ دور زدن آن، فسادهایی جدی و غده‌وار شکل گرفته.
دوستش برای حسین تعریف کرد از خطرناک‌ترین چیزی که شنیده بود: لو دادنِ عمدیِ بعضی حساب‌ها. طرف، در یکی از حساب‌هایش، ده هزار دلار دارد. عمداً همان را لو می‌دهد و راهش را به مقامات می‌رساند تا حسابش بلاک شود. بعد ادعا می‌کند همه حساب‌هایش لو رفته و بلاک شده‌اند. به این ترتیب، از زیر بازپرداخت بدهیِ سنگینی—مثلاً صد هزار دلاری—شانه خالی می‌کند. با قربانی کردن یک قایق کوچک، کشتی بزرگی را نجات می‌دهد.
حسین کنجکاو شد و پرسید: «چطوری؟ یعنی…»
دوستش توضیح داد: «تراست‌ها، شرکت‌ها و نهادهای حقوقی پیچیده‌ای هستند که حساب‌های متعدد و گاه نامرئی دارند. پول در این حساب‌ها رسوب می‌کند. وقتی نمی‌خواهند پول را پس بدهند، یک حساب کم‌اهمیت را فدا می‌کنند. بلاک که می‌شود، می‌گویند: "تمام سیستم‌مان زمین‌گیر شد!" و کل پول را تصاحب می‌کنند.»
حسین با ناباوری پرسید: «خب، در ایران که نمی‌شود این بازی را نفهمید؟ مگر می‌شود؟»
دوستش شانه‌اش را بالا انداخت: «تراست، نمادِ کدری و پیچیدگی در اقتصاد ایران است. چطور می‌شود ردش را گرفت؟ مثل این است که بخواهی سایه‌ای را دستبند بزنی.»
حسین باز هم پرسید: «طرفی که این کار را می‌کند، بعدش از ایران فرار می‌کند؟»
دوستش نگاهی معنادار به او انداخت و گفت: «نه. راست‌راست می‌تواند در خیابان‌های تهران راه برود. احساس امنیت هم می‌کند.» و سپس اضافه کرد: «البته، من هم فقط شنیده‌ام. اما خیلی‌ها از همین وضعیت ناراضی‌اند.»
حسین ناگهان یادش افتاد: چند وقت پیش، رئیس سازمان برنامه در اخبار گفته بود «تراست‌ها از دهه‌ها پیش هفت‌سر شده‌اند و نظارت بر آنها کار دشواری است». به فنجان چای نیمه‌خالی جلویش خیره شد. ذهنش مشغول محاسبه‌ای تلخ شد: چطور آدم‌هایی مثل او، برای یک قرارداد صد میلیون تومانی، باید شب و روز عرق بریزند و زیر بار منت ده‌ها نفر بروند، اما کسانی هستند که می‌توانند صد هزار دلار را — با آرامشی عجیب — بالا بکشند و آب از آب تکان نخورد؟
صد هزار دلار… با دلارِ صد و پنجاه هزار تومانی می‌شود ۱۵ میلیارد تومان و او لنگ ۱۰۰ میلیون تومان است…
سکوتی سنگین در ذهنش فرود آمد. عددها جلو چشمش می‌رقصیدند، اما حسی تهوع‌آور، سنگین‌تر از همهٔ محاسبات، در دلش نشست.


مطالب مرتبط



نظر تایید شده:0

نظر تایید نشده:0

نظر در صف:0