چهارشنبه 8 بهمن 1404 شمسی /1/28/2026 4:34:51 PM

هجده روز بی‌اینترنت، برای ایرج پنج‌ساله فقط قطع یک سرگرمی نبود؛ خاموش شدن بخشی از دنیایی بود که با آن یاد می‌گرفت، خوشحال می‌شد و نفس می‌کشید.
شادی و ایرج: هجده روز تشنگی دیجیتال
شادی، مادرِ ایرجِ پنج‌ساله است. از آن مادرانی که در دوگانه‌ی کار و تربیت، دومی را انتخاب کرد تا در حساسترین سال‌های رشد پسرش، حضوری امن بسازد. با هم نقاشی می‌کشند، کتاب می‌خوانند، از فوتبال کوچه تا شمشیربازیِ بالشتی بازی می‌کنند. اما ایرج دوست دارد بعضی وقت‌ها هم به دنیای دیجیتال پناه ببرد: کارتون ببیند، بازی کند. شادی برای این بخش هم قاعده گذاشته: "ساعتِ دیجیتال" مشخص. ایرج دلخوش است که در آن زمانِ محدود، می‌تواند ماجراجوییِ متفاوتی را تجربه کند. وقتی عقربه‌ها به پایان وقت می‌رسد، خودش گوشی را می‌گذارد کنار و به دنیای واقعی بازمی‌گردد.
تا اینکه یک شب، اینترنت برای همیشه خاموش نشد؛ اما برای همیشه نماند.
ایرج بعد از بازی‌های روزمره، مثل همیشه به سمت تبلت رفت. اما دنیا سیاه بود. به شادی پناه برد، همان نجات‌دهنده‌ی همه‌ی قطع‌ووصل‌های قدیمی. اما این بار، چراغ جادو کار نمی‌کرد. شادی توضیح داد: «عزیزم، اینترنت رفته. مثل وقتی که برق می‌رفت و مجبور بودیم برویم خانه‌ی خاله باران. مثل وقتی که آب قطع می‌شد و باید تا صبح صبر می‌کردیم.»
ایرج چشمانش برق زد: «پس برویم خانه‌ی خاله!»
اما خانه‌ی خاله هم در تاریکی دیجیتال فرو رفته بود. ایرج پرسید: «فردا وصل می‌شه؟» شادی جوابی نداشت.
روز اول گذشت. ایرج با امید از خواب بیدار شد، اما به جای قلم و کاغذ، مستقیم سراغ تبلت رفت. دوباره همان صفحه‌ی خالی. خبر قطعی او را دمق و بی‌حوصله کرد. حاضر نبود با شادی بازی کند.
روز دوم هم گذشت.
هجده روز گذشت.
ایرج، غمگین و کلافه، پنجره‌ی به روی دنیایش بسته بود. شادی هر تلاشی کرد: بازی‌های جدید، پارک‌های جدید، قصه‌های طولانی. اما فایده نداشت. انگار نه فقط اینترنت، که منبعِ بخشی از خوشیِ ایرج قطع شده بود. شادی یاد آن گزارش ملی افتاد که می‌گفت برای ۳۰ درصد کودکان، بودن در اینترنت همیشه با "احساس خوشی" همراه است. حالا او داشت نتیجه‌ی قطع آن منبع را می‌دید.
شادی در سکوت شب، به گذشته فکر کرد.
یاد دوران کودکی خودش افتاد، وقتی برق یا آب قطع می‌شد: همان کلافگی، همان درماندگی. اما یک تفاوت بزرگ وجود داشت: قطعی‌های قدیمی محدود و قابل پیش‌بینی بودند. این یکی، نه زمان داشت، نه مهلت، نه توضیح.
او حالا می‌فهمید: اگر برای نسل او آب و برق جزءِ لاینفک زندگی بود، برای ایرج و هم‌نسلانش، اینترنت همان جایگاه را دارد.
این فقط حرف او نبود. داده‌ها فریاد می‌زدند: بیش از نیمی از کودکان ایرانی، قبل از ۱۰ سالگی نخستین تجربه‌ی اینترنت را داشتند. سه‌چهارم آنها از طریق موبایل به دنیا متصل می‌شدند. سیستم آموزشی رسمی سال‌ها بود که اینترنت را به عنوان رگِ حیات انتخاب کرده بود: از "اپلیکیشن شاد" که مدرسه شد تا مربیان مهد که در گروه‌های تلگرامی تکلیف می‌فرستادند.
آن شب، شادی به خوابگاه ایرج رفت و موهایش را نوازش کرد.
پسرک در خواب هم اخم کرده بود. شادی فهمید مسئله فقط "سرگرمی" نبود. مسئله، قطع یک زیرساخت عاطفی و آموزشی بود. اینترنت برای این نسل، فقط یک ابزار ارتباطیِ با حساب سود و زیانِ ساده نیست. جزئی از کیفیت زندگی است. مثل هوا که اگر پاک نباشد، سالم زندگی نمی‌کنی؛ اگر نباشد، نمی‌توانی زندگی کنی.
او در تاریکی اتاق به این فکر کرد که ما داریم با قطع یک رگ حیاتی، نفسِ یک نسل را تنگ می‌کنیم. و این، فقط یک خاموشی فنی نیست؛ یک خاموشی امید است.


مطالب مرتبط



نظر تایید شده:0

نظر تایید نشده:0

نظر در صف:0

نظرات کاربران

نظرات کاربران برای این مطلب فعال نیست

آخرین عناوین